تبليغاتX
رودررو

رودررو

ما همچنان دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را . . .

هیجانو دوس دارم،عاشق تغییر و تحولم،سکوت و سکون عذابم میده،دوست دارم

دنیا رو تجربه کنم،دوست دارم زندگی کنم....

حس می کنم آلزایمر گرفتم.... همه چی زود زود فراموشم میشه!گاهی شک می کنم

که همون آدم سابقم!(نکنه دچار پیری زود رس شدم!)همه چی برام بی معنیه...آدما....

رفتاراشون... اشکها و خنده هاشون..... حتی ابراز علاقه شون هم هیچ حسی تو وجودم

قلقلک نمی ده!!!

به مرز بی تفاوتی رسیدم!گاهی از خودم می ترسم... روزم زیادی تکراری شده... دلم

تغییر می خواد.... یه تغییر اساسی.... یه زلزله 8 ریشتری... یه کن فیکون!

چرا دلم چیزی می خواد که زیادی ازم دوره... که خواستنش و داشتنش شبیه معجزه است...

ولی می دونم اونم تکراری میشه... مثه تموم اتفاقات زندیگم...تکرار مکررات....

* با اینکه این روزا یکی هست که منبع انرژیه... یکی که من با این همه ادعام جلوش

کم اوردم!!!یکی که مهربونی و خوبی محضه.... یکی که زیادی صادقه... یکی که حواسش

به همه چی هست...بهم روحیه می ده و هوامو داره... بازم هیچ حسی نداره!!! حس می کنم

ازش دورم...

می ترسم از این همه خوشبختی!!!

می ترسم منبعم ته بکشه... ته نشین شه... می ترسم برام تکراری شه!!!!.....تکرار.........

.

.

.

به جون خودم جدی جدی باورم شده بود که دیگه ننویسم و بی خیال اینجا بشم!

اما سخت در اشتباهید... هنوزم هستم و نفس می کشم...

پ.ن1: بدم میاد از آدمایی که مدام غر می زنن کارمون زیاده... نمیرسیم... برامون نیرو

بگیرن...مردیم خدا... یکی به دادمون برسه... و یهو مچشو می گیری که تو یاهو و فیس

جا خوش کرده!!!

پ.ن2: این روزای با هم بودنو دوس دارم،دوره همی های سه نفریمونو دوس دارم،

خندیدن های از ته دل،اشکهای یواشکی...،سر به سر گذاشتنا،غیبت کردنا،غر زدنها،این

روزا عجیب پشت همیم!...



همه
     لرزش دست و دلم

                             از آن بود

که عشق

            پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.


آی عشق آی عشق

چهرۀ آبییت پیدا نیست


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 11:58 توسط نونا| |

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره می سپارد امشب

در نگاهت، مانده چشمم

شاید از فکر سفربرگردی امشب

از تو دارم، یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه ی من دشت غم ها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودن

زیر باران با تو تنها

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته 

ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم

بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من

 

پ.ن۱: خیس که می شوم

تو هبوط می کنی در من

با یک سیب سرخ

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 15:47 توسط نونا| |

پ.ن۱:شرم برقومی که فرود بی شرمانه انگشت بی فرهنگ ترین اقشار جامعه اش بر ماتحت

 یکدیگر در زمین لجن فوتبال سوژه اول رسانه هایش می شود ولی فرود ماهرانه هواپیمای

بی چرخش توسط شریف ترین زحمتکشان جامعه در هیاهوی کثیف بازی های سیاسی

 گم می شود.

پ.ن۲:همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم"،

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،

مقداری خرد پشت "چه می دونم"

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره"

هست...!

پ.ن۳:خدا چرا داري پارتي باز مي كني!!! خو يه كمش هم بفرست طرف ما... عجبا...

پ.ن۴:می خوام برگردم به کودکی...

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 9:52 توسط نونا| |

یار دبستانی من ، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
  
     
                                                             
 
نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 10:7 توسط نونا| |

صبح كه از خونه اومدم بيرون خواب آلود و منگ نبودم، يه حس خوبي داشتم.(مي دونم به خاطر

شب قبل و ...) به نظر من يه صبح خوب ادامه يه شب خوبه...... از ميدون رد شدم و كنار داروخانه

 ايستادم و منتظر سرويس شركت،تا مزدا شركت ديدم حالم گرفته شد!(به قول راننده شركت 405

بد عادتمون كرده!!!)

تو سرويس هم كه هر چي من ساكتم بقيه شاد وشنگول (من نمي دونم اول صبحي اين همه

انرژي از كجا ميارن!) حالا يعني امروز من رو مود خودم بودم گه گاهي يه لبخند مي زدم! (شما

تصور كن روزايي كه بي حوصله ام ديگه چه خبره!)

اما تا پامو مي ذارم تو شركت كلي انرژي مي گيرم و بگو و بخند... دو تا از همكارامو خيلي خيلي

دوست دارم(يكي اش كه اگه هر روز من نبوسه خيالش راحت نمي شه)(هر چي  من از بوسيدن

 بدم مياد! اون پايه است!)

ساختمونامون جداست... يه سر بهشون زدم وكلي حرف و...(خدارو شكر مي دونين خانمها اين

جور موقع ها چه جورين ونياز به توضيح اضافي نيست!)

كامپيوترم كه روشن مي كنم اول ايميل و بعد هم فيس بوك ... دو تاشونو مي ذارم پايين و هر

وقت بيكار شدم بهشون يه سر مي زنم!

هر چند روز يه بار هم ميام اينجا و يه گردگيري مي كنم!حالابماند كه گاهي تو كامنت هاي

خصوصي و وب گذار يه چيزايي مي بيني كه بيشتر دلسرد مي شي!...بعد من موندم طرف تو

گوگل يه چيزايي!!!!سرچ مي كنه وبلاگ من  پيشنهاد ميشه!!!!  احيانا گوگل به روح اعتقاد داره آيا؟

امروز از اون روزاي پرترافيك كاري بود.يه سر بايد مي رفتم مخابرات واسه خرابي خط هاي تلفن

(حالا يكي نيست بگه كارگزيني چه ربطه به خرابي خطوط داره!!!) از اونجايي كه اداره مربوطه

نزديك خونمون بود يه سر رفتم خونه (مي دونم ماموريت ساعتي بود چيكار كنم تشنه ام بود

خدا جون هم قربونش برم خورشيد صاف عمود كرده رو ما... قربونت حداقل يه كم متمايلش كن

ضرر نمي كني به خدا !!!) البته كارم انجام نشد و پاسم دادن مخابرات مركز كه با عرض شرمندگي

نمي دونستم كجاست! روم هم نشد بپرسم... تصوركن خيلي زشته بلد نباشي...از مامانم آدرس

گرفتم ... خلاصه كلام اينكه حالم از اين مملكت بهم مي خوره.... وقتي رئيس مخابرات شماره تماس

 كارمندش ندونه!!! و از من بخواد! و بعد هم اطلاعاتش اندازه يه نخود! هم نباشه... وقتي دهنش باز

مي كنه از لهجه اش مي فهمي كه آخر دهاتيه... .وقتي سوادش در اون حديه كه افسوس نخوري كه

چرا دهايت بودنشو تمسخر كردي!!! وقتي... اون وقته كه حالت از اين مملكت بهم مي خوره...

( مي دونم الان مي گيد تو هم جزء همين آدمايي... آره منم تو اين مملكت زندگي مي كنم...

پس بي خيال بقيه اش...)

پ.ن: يسنا جون واسه دو پست آخريت هر كاري كردم نتونستم كامنت بذارم!كد امنيتي برام نمياد!!!

پس اینجا واسه ات می نویسم:زندگی هیچ وقت به میل وخواسته ما پیش نمیره... شاید فراموش

 کردیم که  امروز ما آرزوی دیروزمون بوده... از پاتک هایی که گه گاهی زندگی با رندی بهم می زنه

خوشم میاد یه جورایی سرحالم میاره... انشاا... ارشد هم سال دیگه... یه جای خوب دیگه....

پ.ن۲: من چیکار کنم که تا انگشت می ذارم به صورتم (به عادت همیشگی) جاش قرمز میشه

و همه با تعجب و نگرانی و چشمای از حدقه دراومده (به جون خودم راست می گم!) مدام تکرار

 می کنن که صورتت چی شده!!!!!!! چرا قرمز شده؟!؟!؟! اونوقت ترک عادت هم می دونید دیگه...

آخه اشاره صورتم می کنم این جوری میشه... حالا تصور کنین وقتی یه متن جالب می بینم یا

وبلاگها می خونم دستم همه اش رو صورتمه.... یکی از بچه ها بهم میگه لپ قرمزی! 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 14:22 توسط نونا| |

به نام خدا

با تشكر از دولت و دار و دسته اش!بابت اين تعطيلات چند روزه كه اصلا به ما

نچسبيد!(يحتمل چسبش خوب نبوده!)

عرضم به حضورتون كه بنده اين ۳ روز تعطيلي را دربستر گرم ودلنواز بيماري به

سر برده و با غولي به نام سرماخوردگي(اونم از نوع شديدش)دسته و پنچه نرم كرديم!

وكلهم نفهميديم چي به چي شد! ولي در كل محض تنوع بد نبود!!!

اما امان از شنبه که رئیس مربوطه دمار از روزگارمان دراورد!!!و تلافی چند روز تعطیلی

از دلم مبارکمان کلهم خارج کرد...

ما که حواله اش داده ایم به صاحب...

پ.ن: دلم تنگه اما نمی دونم منبع دلتنگی ایم کیه!!! 

حالا شما نگران نباش می گردم پیداش می کنم!

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 11:35 توسط نونا| |

عشق و شراب و یار و خرابات و کافری

  

 

هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری

از راه کج به سوی خرابات راه یافت

  

 

کفرش همه هدی شد و توحید کافری

بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل

 

 

برخاست از تصرف و از راه داوری

بیزار شد ز هر چه بجز عشق و باده بود

  

 

بست او میان به پیش یکی بت به چاکری

برخیز ای سنایی باده بخواه و چنگ

 

 

اینست دین ما و طریق قلندری

مرد آن بود که داند هر جای رای خویش

 

.............................................

پ.ن: قابل توجه کسی که فرمودن بک نواخت می نویسم باید عرض کنم

 کارم از یکنواختی گذاشته چند نواخت شده ام!!!

بنده خدا من اصلا نمی نویسم چه برسه که ....

 

 

مردان به کار عشق نباشند سر سری

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 14:40 توسط نونا| |

 
زن که باشی

ترس های کوچکی داری

از کوچه های بلند، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی!

از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می

چرخند، می ترسی!

از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط

چهره ی آدم هایی را می بینی که توی چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!

زن که باشی ترس های کوچکی داری به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم

زنانگی محکومت می کنند..... و همیشه این تویی که مقصری.....!

زن که باشی...
پ.ن۱:همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را، بی جهت، یک جور
عجیبی جدی گرفته ایم...

پ.ن۲: دلم چندین سال است روزه ی عشق گرفته است،اذان افطارش را تو بگو ...

.

. 

بی ربط: آدم به پستی مظلومی ندیدم وقتی استقلال بود می گفت خوزستانی ام!(ویه بنده خدایی

هم اصرار که طرف خوزستانیه ونه بوشهری وما هم غیرتی که بابای ما اگه تو ورزش این

مملکت اسم ورسمی پیدا نکرد حداقلش این بود که یه مدت بازیکن فلان تیم بود چند سال بعدش

 هم شد مربی همون تیم که مدارکش هم موجوده!) و بابام از همون سالها این آقا رومیشناسه

 وهمون بار اول که پرسیدم گفت تنگسیره!!! اصل مطلب اینکه ایشون با تغییر تیم گویا تغییر

هویت هم دادن(البته بنا به گفته خودشون!) وفرمودن:خوشحالم که به زادگاهم برگشتم.... 

بوشهری ها به تو که عارت میشه بگی کجایی هستی نیازی ندارن به سلامت ...

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 14:17 توسط نونا| |

 

ازبچه گي عاشق 5شنبه ها بودم!هنوزم هستم!دليلش بي دليله!همين قدر مي دونم كه اگه

تو خونه بمونم دلم مي گيره ومنقلب ميشم بايد برم بيرون ونفس بكشم...به آدما زل بزنم و تو

شادي شون شريك شم...

اين روزا كه 5 شنبه ها پاره وقتيم وبه قول بچه ها از اول هفته به عشق 5 شنبه ها ميايم سركار!!!

 ديگه جاي خود داره و اگه تو يكي ازهمين 5 شنبه ها به پيشنهاد يه دوست!به سرت بزنه كه بزني

 به دريا و3 ساعت!!! شنا كني وزيرآبي!بري اون موقع است كه شادي ات تكميل ميشه و به آرامشي

 مي رسي كه مدتها بود دنبالش مي گشتي... وشبش برخلاف شبهاي ديگه هيچ حرفي نداري به

 خدا بگي و فقط با يه لبخند گرم چشاتو مي بندي و مي گي خدايا شكر...

*جمعه ها رو دوست دارم،تنها روزي يه كه هركاري دلم بخواد مي تونم انجام بدم و گاهي تلافي

زود بيدارشدن هاي روزاي ديگه هفته رو در بيارم! تا صبح مي شيني كتابي كه دست گرفتي رو

 تمومه مي كني ويهو مي بيني صبحانه وناهار وشامت ميشه يه وعده...

*هفته پيش مسافرت بودم كه خيلي خوش گذشت،همه چي عالي بود فقط تاخير چند ساعته

پرواز رو اعصابم بود كه نمي شد كاريش كرد ومثه هميشه تحمل كرديم(مگه كارديگه هم مي شه

كرد!؟)(حالا شانس اورديم پرواز لغو نشد)

*اين روزا رو دوست دارم... ورود آدماي جديد به زندگي ام رو دوست دارم...

موقعيت شغلي وشخصي ام رو دوست دارم.... همكارامو دوست دارم...

حتي اون مديرعاملمون كه خنگ وكودن و زبون نفهم تشريف داره و هر ماه

سر ليست حقوق دهني ازم سرويس مي كنه رو هم دوست دارم...

حتي  تويي كه خودتو زدي به كوچه علي چپ هم دوست دارم!

ماشينم رو هم دوست دارم!!!!!!!

از اين همه تعريف و تمجيد خسته شدم... اهل فخرفروشي نيستم... واسه همينه كه

هيچ حسي بهم دست نمي ده و يه بي تفاوتي محض كه خودم  هم گاهي ازش هراس

 دارم ونگران مي شم از اين هم غرور...

* زمان غارتگر غريبيست،همه چيز را مي برد بجز حس دوست داشتن را...

 

نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 11:8 توسط نونا| |

 

البت که دیروز یه روز خاص بود،یه غم وشادی توامان... هر چند خبری نشد و کسی

هم که تحویلمون نگرفت،به قولی یادم تو را فراموش!!! ما هم کم توقع!!! واسه خودمون

یه جشن کوچیک راه انداختیم به صرف شیر وماست!!!(چیکار کنم رژیمم و مجوز خوردن

چیزای دیگه رو ندارم... مصیبت از این عظما تر دیده بودین!؟) خدا نگه داره پی ام سی که

این جور موقع ها خفن به دادت می رسه و یه حال اساسی بهت می ده (مخصوصا که اون

 روز،روز زن و صد البته مادر باشه وهمه آرشیوشو که به نحوی به مادر و مادرزن و

شیر زن وبیل زن و آمپول زن وجر زن و زیرآب زن و پارو زن وهر چی زنه ربط داشته

 باشه نمایش بده)... اونوقته که تا بیکاری وکسی نیست که اذیت کنه!می گی و می خندی و

می رقصی و یه خوشحالی بی دلیل زیر پوستی احساس می کنی... اونوقته که همه

چی آرومه... همه آدما خوبن... دوست داری به همه لبخند بزنی و شای تو نشون

بدی... (البته هنوز یادم نرفته که اصل بر برائته مگه اینکه...)!!!

...............................

وقتی می خوام واسه مامانم کادو بخرم یه حس خوبی دارم...خدا می دونه چقدر

 دوسش دارم... این زن واسه من مظهر صبر وبردباریه...

حتما باید زن یا مادر باشی تا بهت تبریک بگن!؟مملکته داریم!؟

پ.ن۱:مادرم منو واسه خاطر تک تک ثانیه های که دانسته وندانسته رنجوندمت ببخش...

پ.ن۲:بهم می گه از بس فقط شیر و ماست خوردی شبیه شیر شدی!!! حالا خوبه نگفت

مثه ماست شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن۳: این پست یه چیزی تو مایه های دیروز و روز قبلشه!!!

پ.ن۴:  سیب را چیدم تا ببینی.... تو را می خواهم نه بهشت را...

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 18:55 توسط نونا| |

Design By : Night Melody